برابر نابرابر...
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست
شعر
این دار بی حیا
که مرا آزار میدهد
این دار که بیگناهی من را باور نمیکند
این دار در پیش چشمانم سنگر گرفته است
در چشمهایم اشکی نمانده است
بسیار گریه کرده ام
بسیار غصه خورده ام
راهی که آمدم
دردی است در دلم
ای کاش در جنگ کشته میشدم
ای کاش پایم شکسته بود
این داربی حیا
در پیش چشم من
در انتطار مردنم
آغوش باز میکند
این دار بی حیا
این دار بی حیا
من را به اشتباه سفر کردنم
تنبیه میکند
ای آسمان
ای خدا
آیا بهای این سفر من
مردن است
یا زجه های من ؟
که ناتمام مانده است
ای کاش مرده بودم
تا کودکان من
در این بهشت خیالی
اسیر نمیشدند
تا روح من
با آرامشی تمام
به پرواز می رسید
آی آسمان
آی ناجی جهان
آیا صدای خسته من
آیا تمام دردهای دلم
ابدی خواهد ماند ؟
راهی بگو
راهی که آفتاب را
در خانه ام میهمان کنم .
تصاویری از سریال یوسف پیامبر
مصطفی زمانی در نقش یوسف پیامبر ٬ یوزارسیف و الهام حمیدی در نقش آشات ٬ همسر یوزارسیف در کنار خدمتکاران و ندیمه های قصر هنگام مواجهه با زلیخای پیر و ناتوان و کاهنان دستگیر شده ی معبد آمون در سریال یوسف پیامبر:

مصطفی زمانی در نقش یوسف پیامبر ٬ یوزارسیف و الهام حمیدی در نقش آشات ٬ همسر یوزارسیف در کنار لیلا بلوکات در نقش ملکه نفر تی تی ٬ همسر اخناتون و کتایون ریاحی در نقش زلیخا ٬ همسر سابق عزیز مصر و ندیمه ی مخصوصش در حالیکه از شدت پیری و بیماری کور و ناتوان شده است و بعد توسط یوسف با اذن خداوند جوان می شود و با یوزارسیف ازدواج می کند و ایمان می آورد:

بقیه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
یوزارسیف
خدایا چرا پوتیفار انقدر جذاب تر است؟
خدايا چرا صداي يوسف تو دماغي است؟
خدايا آيا زنان براي اين يوسف دست هايشان را بريده اند؟
خدایا چرا گریمور این سریال انقدر ناشیست؟
خدایا چرا یوزارسیف هاله ی نورانی ندارد؟
خدایا چرا لباسهای زنان مصری اینچنین کلفت و انبوه است؟
خدایا چرا وقتی زنان هیز مصری دستان خود را می بریدند صدای قرچ قروچ چرخ های گاری از آنان استخراج می شد؟
خدایا چرا آمنهتب ته لهجه ی اصفهانی دارد؟
خدایا چرا چنین بلایی سر موهای رحیم نوروزی آورده اند؟
خدایا پروانه معصومی دیگر چه از جان این سریال می خواهد؟
خدایا آیا این سریال تاریخی است یا طنز؟
خدایا از برای چه لباس یوزارسیف در آن زندان کثیف و یا حتی در هنگام خرد کردن سنگ همچنان سفید باقی ماند؟
خدایا آیا در آن زمان وایتکس وجود داشته؟
خدایا چرا هیچ مویی بر دست و پای مردان این فیلم نروییده؟!
خدایا آیا مصریان باستان گر بوده اند؟
خدایا آیا در همه ی زندان های آن زمان به جای موش همستر وجود داشت؟
خدایا پس این یعقوب کی کور میشود؟
خدایا چرا بنیامین از یوزارسیف خوشگلتره؟
خدایا دمت گرم این پوتی فار چقدر روشن فکر می باشد!!!
خدایا آیا در آن زمان اتو و چسب مو وجود داشته؟
خدایا آیا زلیخا و کاریماما نسبتی با قالی کرمان دارند؟
خدایا منم از اون دستمال قرمزا که برای یوزارسیف کادو می اوردند می خواهم
خدایا چرا دکور این فیلم اینچنین مزخرف و ابتدایی است؟
خدایا آخه اردلان شجاع کاوه را چه به نقش جبرئیل!!! آنهم با آن صدای تو دماغی اش!!! آدم گرخیدنش می گیرد
خدایا این سریال را از ما نگیر!!
...
هر چی که بود به پای من....
فقط تو بعد از این نیا...
میون لحظه های من...
رفاقتت مال خودت...
منت نزار روی سرم...
این قصه ها تموم شده...
دیگه نیا دور و برم...

یه روز گرم تابستون...
هوا گرم بود...
خیلی هم گرم بود...
برای خودش کیف میکرد.داشت تخمه میخورد،صدای ضبط صوتش رو هم زیاد کرده بود و توی دنیای خودش سیر میکرد.
با خودم گفتم یعنی کی توی این ظهر گرما...زیر این آفتاب داغ اینجا،اون هم سر پل کارون نشسته و داره آهنگ گوش میده؟مگه کار و زندگی نداره؟ اصلا به من چه ربطی داره،من راه خودمو میرم...
ولی صدا از کجا میومد؟؟؟
یکم اطرافمو نگاه کردم...زیر پل هم خبری نبود...نکنه خدای نکرده جن باشه...هه هه هه خندم گرفت.
به راهم ادامه دادم.هر چی جلوتر میرفتم،صدا واضحتر میشد!
این کنجکاوی منو کشته بود...داشتم دیوونه میشدم و هی غر میزدم.
یه دفعه یه صدایی رو شنیدم که بهم گفت:کا...مگه خل شدی که هی با خودت حرف میزینی؟
هر چی اطرافمو گشتم کسی رو ندیدم...
بلاخره پیداش کردم...
به راهم ادامه دادم و از این کشف مهم توی تنم نمیگنجیدم!!!
وقتی تخمه هاش ته کشید خودش از روی هلالی پل سفید سر خورد و اومد پایین
خداییش بالای قوس هلالی پل کارون یه دنیاییه برای خودش(حال میده توی ظهر گرما تابستون تخمه بشکونی)...

ماهیگیر
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك
ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه هام بازى ميكنم!
با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى...بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك ...اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!
مهمان
پيرزني در خواب به خدا گفت : « خدايا من خيلي تنها هستم. آيا مهمان خانه من مي شوي؟ ندايي به او گفت که فردا خدا به ديدنش خواهد آمد.
پيرزن از خواب بيدار شد، با عجله شروع به جارو زدن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه ترين غذايي را که بلد بود پخت . سپس نشست و منتظر ماند . چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد . پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پيرمرد فقيري بود، پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد ، پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست.
نيم ساعت بعد ، باز در خانه به صدا در آمد . پيرزن دوباره در را باز کرد. اين بار کودکي که از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد. ولي پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.
نزديک غروب ، بارديگر در خانه به صدا در آمد . اين با پيرزن مطمئن بود که خدا آمده پس با عجله به سوي در دويد. در را باز کرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن فقير از او کمي پول خواست تا براي کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پيرزن که خيلي عصباني بود با داد و فرياد زن فقير را دور کرد.
شب شد ولي خدا نيامد . پيرزن نا اميد شد و با ناراحتي سر به آسما بلند کرد و به خدا گفت خدايا مگر تو نگفتي که امروز به ديدنم مي آيي؟
جواب آمد که خدا سه بار به در خانه ات آمد و تو هرسه بار در را به روي او بستي!
نوشته هاي دلنشين از جهانبخش موسوي رکعتي
ما واقعاَ چقدر فقیر هستیم!
۩ روزی یک مرد ثروتمند،پسر کوچکش را به یک دهکده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن زندگی میکنند،چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید"«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:«عالی بود پدر!»
پدر پرسید"«آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد:«فکر میکنم»
و پدر پرسید:«چه چیزی از این سفر آموختی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:«فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوسهایی تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود است اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:«متشکرم پدرکه به من نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!»
دلها چقدر سرد شده
۩ امروز توی مغازه(مکانیکی) مشغول کارم بودم که دیدم یه آقایی وارد مغازه شد.خیلی گرم احوالپرسی کرد ولی هر چی فکر کردم نتونستم بشناسمش؛آخه من بیشتر مشتری ها رو میشناسم.خلاصه بعد از کلی احوالپرسی و سلام علیک و از این جور حرفا،بحثو کشید به مسائل ماشین:
ــ من یه ماشینی دارم که توی شهر ایذه(یکی از شهرهای خوزستان) خراب شده و بردمش تعمیرگاه،بعضی مواقع ماشین داغ میکرده و آب رادیاتورش جوش میآورده،تعمیرکار به من گفته که احتمالاً سر سیلندرش ترک برداشته و باید عوض بشه! ولی من هر چی فکر میکنم نمیتونم بفهمم که چطور همچین نظری داده!؟آخه چه ربطی داره؟یعنی هر کی ماشینش جوش میاره حتماً سرسیلندرش ترک برداشته؟شما که استادید یه نظری بدین.ضمناً گفته که حدود صدوچنجاه تومن هم خرج برمیداره!
به نگاهی بهش انداختم و بهش گقتم:من که هیچی از حرفات نفهمیدم...اولاً باید بگی که چه نوع ماشینیه؟دوماً من این چیزا حالیم نمیشه،برو به اوستام بگو.این چیزا به من ربطی نداره
یارو یکه خورد و خودشو سریع جمع کرد و خیلی مودبانه گفت:میشه استادتونو صدا کنید؟
من هم گفتم:چشم...الآن صداش میکنم و خودمو از دستش خلاص کردم،آخه زیاد دلم نمخواد که با مشتریها در این موارد صحبت کنم(به خاطر یه مسأله ای که قبلاً پیش اومده بود)
وقتی که استام اومد همین حرفارو براش تکرار کرد،اوس ممد هم خیلی خونسردانه جوابشو میداد ودلایل خودشو میگفت.ولی آخر سر گفت که تا ماشین رو نبینم نمیتونم نظر قطعی خودم رو بهتون بگم.
یه لحظه دیدم که قیافه آون آقا عوض شد و با یه حالت التماسانه به اوس ممد گفت:من توی این شهر غریبم،اگه امکانش هست دو تومن پول به من بدین تا برگردم به شهرم!
شوکه شده بودم.یه آقایی با این سرو وضع ظاهری اومده داره گدایی میکنه؟آخه چطور ممکنه؟
به کلی گیج شده بودم ولی به خودم اومدم و گفتم گدا،گداست.این هم یه جورشه.ولی خندم میگیره از اون حرفایی که میزد:ماشینم فلان جا خراب شده و ...آخه تو که ماشین داری چرا اومدی اینجا گدایی؟نکنه میخوای خرج تعمیر ماشینتو دربیاری؟از همون اول با اون خوش وبش کردن هاش شکم برده بود که این یارو یه چیزی میخواد.
ولی یه لحظه نظرم عوض شد.پیش خودم گفتم نکنه طرف واقعا محتاج باشه و توی این شهر غریب گیر کرده باشه؟(که امکانش بعید بود)
خلاصه اوس ممد نامردی نکردو 500 تومن بهش کمک کرد،اونهم به خاطر اینکه تو رودواسی گیر کرده بود..
اما بعدش نشستم و به این مسأله خوب فکر کردم.گفتم اگه یه روزی خودت توی یه شهر غریب گیر افتادی و هیچکی رو به عنوان حامی نداشتی چکار میکردی؟برای اینکه پول غذاتو جور کنی دست به چه کارهایی میزدی؟میرفتی مسجد و به مردم میگفتی که من یه مسافر در راه ماندم؟ممکنه خیلیا کمکت کنن ولی توی این دوره زمونه کی باورش میشه که واقعاً تو پول برگشتتو نداری یا اینکه میخوای خرج دواتو جور کنی؟
ولی خیلی رو میخواد که بری و جلو مردم همچین حرفی بزی!من که عمراً بتونم همچین کاری کنم.حاضرم بمیرم ولی آبرومو از بین نبرم.
یه راه دیگه هم اینه که بری یه مؤسسه خیریه و مشکلتو بهشون بگی.آره،فکر خوبیه...ولی وقتی یادم میفته که یه زمانی زنی با 4 تا بچه رفته بوده به یکی از همین مؤسسه ها و درخواست کمک کرده بود.بیچاره رو اونقدر دونده بودن که خودش گفت دیگه نمیخواد از این بیشتر به من کمک کنید،خودم خرج خودم و 4تا یتیم هامو در میارم...
این راه هم تقریباً منتفیه.دیگه چه راهی باقی میمونه؟بری کار پیدا کنی؟؟؟به فرض طرف هم باور کنه که تو واقعا محتاجی ولی آخه کدوم عاقلی پیا میشه که به یه آدم بی کسو کار، کار بده؟ حالا تو رو نمیدونم ولی نظر خودم میگم.
هر چی فکر کردم یه راه بیشتر به ذهنم نرسید...بری یه بانکو بزنی تا یه پولی گیرت بیاد که بتونی برگردی به خونه زندگیت.واقعا از این راه ساده تر پیدا نمیکنی
ولی خودمونیما،روش اولی بهتر از این آخریه جواب میده...حداقل یه پولی گیرت میاد ولی دزدی...
زمونه دیگه عوض شده.اخلاق مردم هم با زمان تغییر میکنه.مادرم میگه زمان جنگ عراق(ما در اهواز زندگی میکنیم)،دلای مردم خیلی پاکتر از این موقع بود.دلها خیلی به هم نزدیک بود.
مادرم تعریف میکرد که اون زمان یکی پیدا شده بود که تموم خونوادشو توی آبادان بر اثر جنگ از دست داده بود و برای کمک و یا از روی ناچاری به اهواز اومده بود.همه مردم محله با کمک همدیگه یه سرپناه و یه کاری برای اون بدبخت جور کردن تا زندگی کنه...
ولی من باورم نشد.همینه دیگه،نمونش خودم.خدا میدونه دلهای آدمهای بعد از ما چجوری از آب درمیاد!!!
سخنان پند آموز
۩ اگر می خوای ارزشت را نزد خدا بدانی ، نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر است ؟
۩ در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .
۩ بدطوری دلم گرفته ۩
۩ چند وقتیه که دلم خیلی گرفته،نمیدونم که چکار کنم تا حداقل اعصابم یکم راحت بشه
فکر کنم یکی دو سالی بشه که وبلاگ درست میکنم ولی هر دفعه یه سری مطالب تکراری توش مینویسم
هر دفعه که خواستم از دلم بنویسم نشد،یعنی نمیتونستم بنویسم...چیزی به زبونم نمیومد.شاید دلیلی برای نوشتن نداشتم
اون موقعا(2-3 سال پیش) وقتی همچین وبلاگهایی رو میدیدم که یادداشت روزانه خودشونو توی وب مینوشتن،خندم میگرفت
پیش خودم میگفتم چه معنی میده یکی بیاد حرفاشو برای بقیه بنویسه،که بقیه بخونن و حال کنن؟خوب ره یه دفتر خاطرات بگیره...حالا که یادم میاد به خودم میگم من چقدر بچه بودم...شاید هم الآن هم بچه باشم.نمیدونی که چه حالی دارم.بدطوری دلم گرفته ، دلم برای پدرم تنگ شده...باور میکنی همین الآن به یادش افتادم
خدا بیامرزش،مرد زحمتکشی بود هم برای خانوادش و هم برای کسانی که براشون کار میکرد،آخه بنای ساختمون بود.47 سال بیشتر نداشت که از پیشمون رفت.
نمیدونم چرا هر چیزی که فکرشو نمیکردم به سرمون اومد...کی فکرشو میکرد که پدرم غده سرطانی داشته باشه؟مردی که نه سیگار میکشید ونه سابقه بیماری دیگه ای داشت...البته فکر کنم یه دلیل ارثی هم داشته باشه،آخه پدر بزرگم هم به قول فامیل زود فوت کرد،حالا اینکه چند سالگی فوت کرد رو هرگز نفهمیدم...پسر عموی پدرم هم همینطور بود...اون که توی سن 35 سالگی فوت کرد...نفر بعدی کیه خدا میدونه
دیروز یه سری رفتم پیش دکتر آخه یه چند روزی میشه که بدطوری سرما خوردم،ولی دلیل بیشترش به خاطر این بود که از شب قبلش دل درد شدید گرفته بودم.وقتی دکتر معاینم کرد گفت که معدت فقط یکم نفخ داره...همین یخورده دارو نوشت و نسخه رو بهم داد ولی وقتی با مادرم صحبت میکرد چیزای دیگه ای بهش میگفت،البته من که زیاد متوجه نشدم.وقتی که مادرم به داروخونه رفت تا داروهارو بگیره رفتم پیش دکتر و بهش گفتم که مشکل اصلی من چیه که به من نگفتی ولی به مادرم گفتی...داستان من هم مثل فیلمها شده بود،دکتر با خونسردی جواب داد که مشکل زیاد مهمی نیست ولی اگه بهش رسیدگی نشه ممکنه بعدها خطرناک بشه.دلم خیلی شور گرفت.دکتر ادامه داد که کبدت خوب کار نمیکنه و به همین خاطر هست که هر چیزی میخوری جذب بدنت نمیشه.من تو رو از زمانی که خیلی کوچیک بودی میشناسم و میدونم که یه زمانی کم خونی داشتی ولی حالا باید وزنت خیلی بیشتر از اینا بود.یکم سؤهاضمه گرفتی و باید درمان بشی.
توی مطب که نشسته بودم دل توی دلم نبود،اصلا حواسم نبود که کی مادرم از داروخونه برگشته و داروهارو نشون آقای دکتر داده و کی رسیدیم خونه
خونه که رسیدم یکم حالم بهتر شد...دیدم مادرم خیلی دوروبرم میچرخه،قضیه رو بهش گفتم.اول چیزی نگفت ولی بعد همون حرفای آقای دکتر رو زد با یکم پس و پیش.فهمیدم که بازم یه خبرایی هست...به هر حال دیگه به این موضوع فکر نمیکنم.دارم به خودم میقبولونم که چیزیم نیست،حالم خوب میشه .واقعا هم چیزیم نیست ولی دلم شور میزنه اگه احتیاج به کبد هم پیدا کنم چیزی که زیاده جگر توی خیابون ریخته...فوقش میمیرم،دیگه از اون بالاتر هم چیزی نیست
خندم میگیره...تا حالا به مرگ اینقدر ساده فکر نکرده بودم.با خودم میگم خیلی زوده که به این چیزا فکر کنی،ولی از یه طرف دیگه یکی بهم میگه که تو از یه ثانیه بعدت خبر داری که چی میشه...اومدیم و پاهات همینطور که زیر میز کامپیوتر تاب میخورد یهم بخوره به اون سیم لخته و بعدش.....
یادم بیفته فردا یه چسب برق بخرم و سیمو روکش کنم.تا حالا 2بار پاهام بهش گرفته ولی خدا رو شکر سریع پامو کشیدم عقب.به هر حال خدا بزرگه،من هم زیادی فکرمو مشغول نمیکنم
هر آنچه هستی بهترین باش
بوته ای در دامنه باش
ولی بهترین بوته ای باش که در دامنه میروید
اگر نمیتوانی درخت باشی ٬بوته باش
اگر نمیتوانی بوته باشی٬علف کوچکی باش
و چشم انداز شاهراهی را شادمانه تر کن
همه مارا که ناخدا نمیکنند٬ملوان هم میتوان بود
(در این دنیا برای همه ما کاری است
کارهای بزرگ و کمی کوچک)
و آنچه که وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست/
نرمی و سختی
نرمی و سختی
----------------
افسانه عربی
فیلسوفی در بستر مرگ افتاده بود یکی از مریدانش به دیدار استاد شتافت.
از استاد پرسید:«چیز دیگری نیست تا به این مرید خود بگویید؟»
پس پیر دانا دهان گشود واز مرد جوان خواست داخل دهانش را بنگرد.آنگاه پرسید:«زبانم هنوز سر جایش است؟»
مرید پاسخ داد:«البته!»
«دندانهایم چطور؟هنوز سر جایشان هستند؟» مرید جواب داد:«خیر»
پیر گفت:«میدانی چرا زبان بیشتر از دندانها عمر میکند؟چون نرم است و انعطاف پذیر.دندانها زودتر میریزند چون سخت اند.حال همه آنچه راکه ارزش فهمیدن داشت،فهمیدی!چیز دیگری ندارم تا به تو بیاموزم.»
گودال
روزی روزگاری دو راهب ، زیر رگبار و در جاده ای خارج از شهر به راه خود می رفتند که ناگهان سر یک پیچ دخترک جوان و زیبایی را دیدندکه نمیتوانست از گودال بزرگی که سر راهش بود بگذرد.
یکی از دو راهب گفت:«دختر جان من کمکت میکنم» و بی درنگ او را در میان بازوان خود گرفت و آن سوی گودال بر زمین گذاشت.راهب دیگر،هیچ نگفت.دوباره به راه افتادند تا اینکه شب هنگام به دیری رسیدند.وقت عبادت بود. پس از نماز،راهب دوم دیگر نتوانست خودداری کند و گفت:برادر،تو خوب میدانی که لمس زنان بر ما راهبان حرام است،خصوصاً زنهای جوان و زیبا.پس تو چرا این کار را کردی؟
راهب اولی جواب داد:من آن دخترک را رها کردم اما تو هنوز آن را همراه آورده ای.
|
خورشید به لجن هم میتابد ولی پرتوهای آن همچنان پاک و دست نخورده باقی میمانند. |
سه انگشتری
سلطان صلاح الدین به فکر فریب یکی از رعایای یهودی ثروتمندش افتاد که پیشه اش صرافی بود.اگر میتوانست او را بفریبد پول خوبی نصیبش میشد.پس یهودی را به حضور فراخواند و پرسید کدام دین بهتر است؟ صلاح الدین با خود اندیشید:«اگر بگوید دین یهود،به او خواهم گفت که طبق دین من او یک گناهکار است و اگر بگوید اسلام،به او خواهم گفت پس تو چرا یهودی هستی؟»
اما یهودی که مرد زیرکی بود،وقتی سؤال سلطان را شنید این چنین پاسخ داد:«عالی جناب ،روزی روزگاری پدر خانواده ای سه فرزند عزیز داشت و یک انگشتری بسیار زیبا که با سنگی قیمتی تزئین شده بود،بهترین سنگی که در دنیا وجود داشت.هر کدام از فرزندان از پدر میخواستند که در پایان عمر آن انگشتری را برای او بگذارد. پدر که نمیخواست هیچ کدام از آنان را برنجاند مخفیانه به دنبال زرگری ماهر فرستاد.به او گفت:استاد باید برایم دو انگشتری ،درست مثل این یکی برایم بسازی که روی هر کدام از آنها سنگی مشابه سنگ اصلی باشد؛زرگر خواسته او را انجام داد و دو انگشتری دیگر ساخت،آنقدر شبیه به اولی بودند که هیچکس نمیتوانست انگشتر اصلی را تشخیص بدهد؛هیچ کس جز پدر.
پس پدر فرزندان را یک به یک فرا خواند و در خفا به هر کدام یک انگشتری داد،به طوری که آنها فکر میکردند خود صاحب انگشتری اصلی شده اند.هیچ کدام غیر از پدر از واقعیت خبر نداشت.ادیان نیز این گونه اند عالیجناب! تو میدانی که ما سه دین داریم،پدر که آنها را به فرزندانش بخشیده،خود به خوبی میداند کدام یک بهترین دین است. ولی ما که فرزندان او هستیم ،هر کدام فکر میکنیم بهترین دین مال ماست؛و پدر به همه ما لبخند میزند و میخواهد هر یک انگشتری ای را که برایمان مقدور شده است بر انگشت داشته باشیم.»
|
ای یهودی ! ای مسیحی! ای مسلمان ! همه ما در این جهان خاکی رهگذریم ! |
حکایت آن زن مدرن امروزی
یک ماه پیشونی بود که خوب دختری بود.یک نامادری داشت که کلاً ناجور بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود.دائماً ماه پیشونی را به کار میگرفت و بعدش می انداخت توی تنور.مرض داشت.یک روز نماینده پادشاه آمد دم در خانه شان و گفت برای پسر پادشاه دختر خوب دارند؟نامادری دختر زشت و بی هنرش را نشان داد.نماینده گفت:نه بابا این چیه؟! پادشاه یک دختر همه چیز تمام میخواهد که هم خوشگل باشد هم صاحب کمالات و هم کلی هنرمند و امروزی.نامادری گفت:همینه که هست.دیگر دختر نداریم. ماه پیشونی که توی تنور نشسته بود این صحنه ناجوانمردانه را دید ویهو تصمیم گرفت که بلند بشود وبر این ظلم و ستم چندین صد ساله را بشورد و جنبشی بکند.چفت دررا به سختی باز کرد وبه نماینده پادشاه گفت من اینجا هستم.نماینده خوشحال شد وگفت:به به !چه دختر روشنفکر آوانگاردی...دستش را در حالی که شطرنجی شده بود و جلو چشمان حیرت زده نامادری و دختر بی کمال و مرتجعش با هم به قصر پادشاه رفتند.ماه پیشونی برای صرفه جویی در وقت به محض رسیدن شروع به حرکات موزون با شاهزاده کرد.شاهزاده در حالی که دلش اساسی ربوده بود،یکهویی آمد دست ماه پیشونی را بگیرد که ماه پیشونی جیغ کشید:وای نکن... شاهزاده گفت:ده...مگه قرار نیست تو زن من بشوی و همه چیزت مال خودم باشد؟ماه پیشونی گفت:ببین...بگذار سنگهایمان را همین الآن وابکنیم.اولاً که من زنت میشوم اما مال خودم هم هستم.یک خرده مدرن فکر کن.در ثانی من میترسم مبادا دوربینی چیزی ای دوروبرا باشد.اگر سی دی مان تکثیر شودبیچاره شده ایم رفته.من تازه میخواهم خوشبخت بشوم و کلی آرزو دارم.شاهزاده گفت نه بابا! در قصر من از این خبرا نیست. ماه پیشونی گفت در زندگی مدرن امروزی این قدر خوشبین نباش... شاهزاده گفت: بابا اینجا همه محرم اسرار و جان بر کف من هستند...
هفته بعد...
بند یک زنان
ماه پیشونی:خجالت نمیکشی آمدی ملاقات من؟
شاهزاده: بد زمانه ای شده ماه پیشونی...بیا که برویم از این ولایت من و تو.
ماه پیشونی: دلم برای تنورهای نامادری نازنینم تنگ شده.صبح میرفتم تو،شب می آمدم بیرون.دلم خروسم را میخواهد...
شاهزاده:عیب ندارد! تحمل کن، فقط 2 سال است.خودم خروست میشوم.تو این مدت هم میروم دنبال درست و راس کردن کارهای مان که آمدی بیرون،برویم.
خوبه؟
ماه پیشونی:من نامادریم را میخواهم...
سخنان پند آموز
- به صعود خود ادامه دهید . ممکن است تا قله قدمی بیشتر باقی نمانده باشد.
- راه راست برای انجام کار اشتباه وجود ندارد.
- اگر دیر به ایستگاه قطار رسیده اید ، شکایت نکنید که چرا قطار بدون شما حرکت
کرده است.
- نمی توانید مانع پرواز پرنده بر فراز سرتان شوید ، اما می توانید به او اجازه ندهید
که روی سرتان فرود آید.
- اگر می خواهید برای یک سال برنامه بریزید ، ذرت بکارید . اگر می خواهید
برای سه سال برنامه بریزید ، درخت بکارید ؛ اما اگر می خواهید برای ده سال
برنامه ریزی کنید ، آدم بسازید.
- همه دوست دارن کار مورد علاقه شان را انجام دهند نه کاری که باید انجام شود.
- پروانه اغلب فراموش می کند که زمانی کرم بوده است و هیچ بذری اگر رشد نکند
به درخت تبدیل نمی شود.
- با وجدان خود مصالحه نکنید.
به این جملات توجه کنید ، به انتهای هر جمله که رسیدید کمی تامل کنید ...
همکاری کنید...
یک فنجان چای
(افسانه ژاپنی)
فرزانه ای ژاپنی که تعالیم حکیمانه اش او را شهره عالم کرده بود،استاد دانشگاهی را که برای تحقیق در تفکرات استاد پیر نزدش رفته بود،به حضورپذیرفت.
پیر چای تعارف کرده، فنجان مهمانش ر ا پر کرد.او آرام و لبخند زنان این کار را ادامه داد.استاد دید که چای دارد از فنجان سرریز میشود.به قدری مبهوت شد که نتواست توضیحی برای این بی توجهی بخواهد.سهل انگاری ای بود بس در تضاد با آداب معاشرت.کار به جایی رسید که دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد وگفت:«فنجان پر شده!دیگر جا ندارد»
پیر بی آنکه خم به ابرو بیاورد گفت:تو هم مثل این فنجان لبریز از فرهنگ،عقاید و معرفت های خردمندانه و پیچیده خود هستی.تازمانی که فنجان خود را خالی نکرده ای چگونه میتوانم با تو از عقاید خویش بگویم،عقایدی که تنها برای انسانهای بیریا و بی آلایش قابل درک است .
|
آنچه را که در مدرسه آموختم دیگر به یاد ندارم!آنچه هنوز به یاد دارم،از دشتهای سبز زندگی آموختم |
در بخشش،قناعت جایز نیست
در مسیر جاده دهکده،درهر خانه ای را برای گدایی میزدم،تا اینکه در دوردست سایه کالسکه تو،همچون رؤیایی شگفت انگیزدر نظرم پدیدار شد.
از خودم پرسیدم:«این شاه شاهان کیست؟»امیدهایم قوت گرفت.اندیشیدم که دیگر روزهای غم انگیز به پایان رسیده اند؛و من ماندم تا بی آنکه طلب کنم چیزی بدست آورم و سعادت و خوشبختی چون گرد وغبار درهوا موج زند.
کالسکه در کنارم توقف کرد.نگاهت بر من افتاد و تو لبخند زنان به پایین آمدی.احساس میکردم که سرانجام لحظه والای زندگی ام فرا رسیده است.
اما تو ناگاه دست راستت را به سوی من دراز کردی وگفتی چیزی برایم نداری؟
آه!چه حرکت شاهانه ای!دستت را به سوی بینوایی دراز کنی تا از او صدقه بگیری.به آرامی دانه گندمی از خورجینم بیرون کشیدم و ان را به تو تقدیم کردم.
اما انچه مرا به تعجب وا داشت این بود که در پایان روز،وقتی خورجینم را روی زمین خالی کردم،در مبان انبوه دانه ها،گندمکی طلایی یافتم!
به تلخی گریستم که چرا شهامت بخشش تمام آنچه را که داشته ام،نیافته ام!
|
هر که خرج کرد،هدر داد؛هر که اندوخت،باخت؛اما آنکه بخشید،برای همیشه گنجینه های خود را در امان نگاه داشت عنایت خان |


